یقین. . .


با یه چاقو توی کتفم میگذرونم زندگی رو
من دارم ادامه میدم خودمو به خاطر تو

من اصلا یادم نمیاد از کی این چاقو رو خوردم
یا کجای این اتوبان توی یه سانحه مردم

اهمیتی نداره قسمت این بوده تو تقدیر
تو خیالم مه نشسته برفکی میشن تصاویر

بیخیال این حوادث راضیم به تو به رویا
به یه فنجون قهوه ی داغ پشت میز شعر فردا

   + saeed - ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤