اسید پاشی. . .


من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم
راهم به قبر و سنگِ گرانیت می رسه
هر روز به قتل می رسم و شعر من فقط،
به انتشاره شعله ی کبریت می رسه

دردم هزار ساله مثل درده حافظه،
درمونشم همونیه که کشفِ رازیه
نسلی که سرسپرده ی عصر حجر شده،
به این دوستی اندک هم حتی راضیه

وقتی که زندگی یه تئاتره مزخرفه،
تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
اگه به کسی که دوسش دارم نرسم
مطمین باش فرشته ی الهامو می کُشم...


   + saeed - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٥