من دیگر عاشق نیستم. . .


من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا، "دیوانه" است

می روم، شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم، از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی، عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های من "دیوانه" را مو به مو از بر کنی. . .
 

   + saeed - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸